تبليغاتX
cafe kafka

cafe kafka

ادبیات

ایمان داشتن کار مشگلیه مثل

 اینکه کسی رو تو تاریکی

دوست داشته باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 19:22  توسط alirezasardashti  | 

ای روح رهسپار٬

ای مار٬

همهمه غضروف!

                              رویایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط alirezasardashti  | 

در شعاع منقرض ساعت مینشینم

زمان از شکل کدام متهم است

که در وقتهای  بی ترقه اش  همان تکرار است؟

به روی ساعت های  شنی حمله انتحاری میکنم

در رگهایم آویزان شدم از ده سالگی ام

مانع مراوده های پوستی شده ام

زبانم در گلویم هرز میرود

به خودم برمیگردم

افتاده تر از لبانم شدم

من بارها با خودم جیغ زدم

بارها با خودم جیغ زدم

بارها خودم جیغ زدم

 خودم جیغ زدم

جیغ زدم

دردم را صدایم میکشد

از روی هزار زخم پدرم رد میشود

مادرم  بی شباهت به خودش دهن کجی میکند

عکسهایی که در قاب بود  در باران هم گریه میکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 13:47  توسط alirezasardashti  | 

شتری در لبم پهنای دشت را کف آلود میکرد

در ریگهای بیابان  ی قل  دو  قل قورت دادم

نور منحنی ماه در شکاف تنگ چشمی

در کوهان شتر عرق کپلهای اضطراب خشک میشود

شیر مرغ در جان آدمیزاد توطئه سفیدی را تجربه میکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 0:30  توسط alirezasardashti  | 

کوچه ها  خیابان را مردمی میکنند

خط کشی ها  به سمت مردم منحرف

جدول های  خیابان عمودی و افقی به سرم میریزند

کلمات تقاطع جنون یک طرفه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 18:42  توسط alirezasardashti  |